باران جانباران جان، تا این لحظه: 17 سال و 3 روز سن داره

روزی که باران آمد

خيلى وقته نيومديم اينجا 🙈🙈🙈دلم براى تك تكتون تنگ شده

قصه خواب

دلم میخواد بخوابم ولی نمیشه کاری هست که باید تا صبح تمامش کنم اما یکی هست که منتظر ، منتظر مادرش که کارهاشو ول کنه و کنارش باشه تا خوابش ببره دستشو تو یقه ش کنه تا آروم بشه با هزار بدبختی راضی میشه که شب به خیر بگه و بره تو اتاقش تا آنا (مادر من که این روزها مسئولیت ها بد جوری خسته ش میکنه )براش قصه ی همیشگی نیم وجبی رو بگه که آنا وسط قصه خوابش ببره و باران بیدارش کنه که آنا چرا خوابت برد . پی نوشت ها : با اینکه شبها یه طوری راضی میشی که تو اتاق مشترک خودت و آنا بخوابی ولی صبحها خیلی زود بیدار میشی و میای تو تخت ما میخوابی و از در آغوش همدیگه خوابیدنمون لذت میبریم * شبها موقع شب بخیر گفتن برام آرزوهای طلایی می ...
12 ارديبهشت 1392

روزهای پر استرس

به روزهای پر استرس نزدیک میشم خیلی عصبی شدم و بدون اینکه دست خودم باشه بد خلقم دخترم منو ببخش بخاطر تمام این روزها که باید از زندگی در کنارهم لذت ببریم و من ازت دریغ میکنم زندگی ما آدمهای گرفتار اینطوریه دیگه امیدوارم بتونم جبران کنم کی رو نمیدونم ولی فقط خدا میدونه من چی میگم و چه حسی دارم دوست دارم به اندازه ی تمام هستی من از روز ازل عاشقت بودم و تا آخر عمر .... یه چیز دیگه ای هم هست چیزی در ذهنم که نمیتونم بگم و اون بیشتر از هر چیزی آزارم میده فقط خدا میتونه کمکم کنه و آرامش رو بهم بازگردونه   کلاغی در ذهن من است پاره سنگی در دستم از خودم می ترسم از خودم می ترسم … ایرج کریمی    &nb...
9 ارديبهشت 1392

خوابهای طلایی

چند روز پیش صبح که از خواب بیدار شدی از خوابی که دیده بودی برایم گفتی انقدر زیبا بود که دلم نیومد اینجا در موردش ننویسم خواب دیدی توی آسمونی نزدیک ستاره ها انقدر نزدیک که با دست کوچکت میتونستی بچینیشون برق ستاره چشماتو کمی اذیت میکرد و ابرها رو که به شکل نهنگ و ... شده بودن از نزدیک نگاه میکردی جالب اینه که انقدر خوابت برات واقعی بود که اصرار داشتی خواب نبوده دخترکم امیدوارم سراسر زندگیت پر باشه از این خوابهای طلایی                                     &nbs...
7 ارديبهشت 1392

سلام به روزهای خوش کودکی

کودکم باران افتخار میکنم که روحی لطیف و پاک داری و هنوز گوهر وجودی که حق تعالی در وجودت گذاشته زنگار نگرفته و ازت میخوام تا همیشه مثل این روزهای کودکیت پاک و بی آلایش باشی بدور از قوانین مسخره ما بزرگتر ها که وقتی کودکیم ازش متنفریم وقتی بزرگ میشیم هیچ وقت فراموش نمیکنیم که باید به آفریده های خدا چه انسان و ... بدیده ی تحقیر نگاه کنیم دخترکم بهترین دوستانم آدمهایی بودند که به نوعی شرایط زندگی از این چیزهای لاینفک زندگی امروزه دورشون کرده بود . روز سیزده فرودین باغ ملی کرمان دوستانی که توی پارک باهاشون آشنا شدی امیرحسین و آیناز ...
19 فروردين 1392

یه وبلاگ پر از تردید

این روزها خیلی از دوستان وبلاگ نویسم که برای کودکانشون مینویسند دچار تردید میشن که آیا کودکشون در بزرگسالی خوشحال میشه که خاطراتی آنلاین داشته باشه یا نه ؟  و من فکر می کنم به عنوان یک مادر حق دارم از روزهای با تو بودن و از احساساتم برای تو بگویم دخترکم اگر روزی برسه که من کنارت نباشم چه چیزی از من میمونه جز چند تا عکس و شاید چند نامه ی مکتوب و اینها آیا برای اینهمه سال زندگی در کنار هم با تمام سختیها و خوبیها کافیه ؟  نمیدونم دیگران چطور فکر میکنند ولی من این طور استدلال میکنم که من فقط از خصوصیات ظاهری شما می نویسم درونیات شما بر همه و حتی من پوشیده ست امیدوارم روزی ...
15 فروردين 1392

سال 92 در آغاز

  هفت سین مجتمع ستاره یزد     بقیه عکس ها در ادامه مطلب 20اسفند سفر به تهران مسافرت به شمال که عکساش الان در دسترس نیست شوره زار جاده چوپانان نزدیک اردکان و مسافرت به کرمان   و نقطه عطف این مسافرت دو روزه (ماهان) باغ شازده آرامگاه شاه نعمت اله ولی به رسم ادب به این مکان ها حتما باید با چادر وارد شد و شما وقتی دیدی من و آنا چادر سرمون کردیم  به تقلید اینکار رو انجام دادی و من کلی کیف کردم ...
14 فروردين 1392

اشتباهات شیرین

دخمل نازم با اینکه خیلی بزرگ و خانم شدی و خیلی شیوا و بلیغ صحبت میکنی گاهی کلمات رو جوری ادا میکنی که من دلم ضعف میره و با اینکه جناب پدر اصرار دارن که من درست اداش کنم که شما یاد بگیری ولی من با شیطنت آلوده به لذت اشتباهشو تکرار میکنم مثل : بموره : بمیره  هرگم : هردم  رزد (razd): یزد ترشبه : تربچه گدبنن : گردنبند (البته این مربوط به مدتها پیش الان درستشو میگی) بعد از (هر) هر کلمه ای بیاد صدای گ میده از نظر شما مثل هر گف ( هر وقت ) و هر گم جدیدا متوجه هوش موسیقیایی شما شدیم که بعدا از شنیدن هر آهنگ برای اولین بار ریتمش رو یاد میگری و با صدای آروم زمزمه میکنی  حدودا یه ماه پی...
13 اسفند 1391

اولین آزمایش خون

دیروز رفتیم آزمایشگاه که آزمایشی که دکتر برات نوشته بود رو انجام بدیم اولش سعی کردم راضیت کنم آزمایش بدی با اینکه هیچ پیش زمینه ای از آزمایش دادن نداشتی اصلا با حرف قبول نکردی من به بهانه نشان دادن تابلویی که تو اتاق خونگیری بود بردمت اونجا نشستیم رو صندلی دو نفر از کارمندای ازمایشگاه تلاش کردن با پرسیدن سئوال حواستو پرت کنن ولی مگه میشد صدای جیغ ت آزمایشگاه رو پر کرده بود و ذل زده بودی به سرنگ خونگیری هر کاری کردم که نگاه نکنی فقط جیغ میزدی و نگاه میکردی منم چون از بچگی مشکلی با آمپول نداشتم با بی رحمی خیلی هم اصرار نکردم تا لحظه آخر نگاه کردی و جیغ زدی و کولی بازی در آوردی اما از این جیغ و دادها بدتر رو گذاشتی واسه وقت...
6 اسفند 1391

باران از باران

وقتی میای کنار من و میخوای الکی چیزی تو کتابم بنویسی منم ترغیبت کردم که اسمتو بنویسی که این دفعه جواب داد چون چند بار برات سرمشق میگرفتم و شما انجام نمیدادی یعنی یه ذره خطت کج میشد پاکش میکردی و عصبانی میشدی ولی حالا رضایت دادی این بار اولش و بعد از چند روز اومدی گفتی که مامان مدادتو بده بویسم نوشته توی کادر نوشته شماست . جالب اینه که دوست داری کتابای منو با نوشته هات خاطره انگیز کنی   ...
24 دی 1391